به خوابم بیا
که من به فاصله ی خوابهایم از تو دورم.
دیدمت!
دیدمت که خورشید بودی
و عاشقانت ذره ای در تمنای نور
دید و آرام گرفت دلم
دانستم که دیگر فراقی نیست
آخر، مگر کجا تو را ندارد.
با تو همدست شده اند چشمهایم
دیگر در آینه هم تو را می بینند