به خوابم بیا
که من به فاصله ی خوابهایم از تو دورم.
دیدمت!
دیدمت که خورشید بودی
و عاشقانت ذره ای در تمنای نور
دید و آرام گرفت دلم
دانستم که دیگر فراقی نیست
آخر، مگر کجا تو را ندارد.
با تو همدست شده اند چشمهایم
دیگر در آینه هم تو را می بینند
از تو به تو پناه میبرم
تا مبتلاترم کنی
که نجات از تو پایان زندگیست
پاییز است
فصل جدایی برگ از درخت
فصل دل کندن پرنده از شهر
اما خیالت راحت
کنارت خواهم ماند
که پاییز تنها سهم ما از زندگیست