شعر بهانه است
میخواهم تو بباری بر دفترم
چنگی به دل نمیزند بهار بی باران
باید پیش مادر رفت
میدانم او همیشه مقداری زندگی برای من کنار میگذارد
میدانم هنوز کمی شادی آنجا منتظر من است
تو بیا...
کمی بعد از آمدن بهار
تو را که ببینند پا پس می کشند گلها
گاهی خودش را به تنگ میزد
گاهی به زندگی
ماهی قرمز تنگ بلور
انگار فصلی میان فصلها گم شده است
که دل ها را قراری نیست