آرام می گیرم
در طوفان خیالت
چه بیهوده انتظار یست آمدن بهار
وقتی یادت در زمستان هم گل میکند
رنگ شاهنامه را به خود ندیده بود
ولی حماسه ها می آفرید مادر
گاهی به دیدنم بیا
پرنده ای که بال و پرش شکسته قفس نمیخواهد.
به سر زمستان زده باز هوایت
ببین رقص عاشقانه ی برفهایی را
که قرار است آغوش قدمهایت شوند