فصل کوچ رسیده
و تو باز در خیالم پر میزنی؟
چه رابطه ی گرمیست بین من و تو
تو یاد من میکنی و من یاد تو
آفتاب است به هر جا رخ ماهت بنمایی یارم
روز و شب را تو ، به هم دوخته ای در نظرم
اشک بی شک در چنین روزی به خود بالیده است
اهل عالم در غم خون خدا از جان و دل نالیده اند
دلم برای عطر گلاب و چای روضه های مادربزرگ تنگ شده
جوانی مادرم هم آنجا، جا مانده
مثل اینکه گذشته، حالم را بدجور بدهکار است.