قهوه اش را تمام کرد
مردی که همیشه قهوه اش را تلخ میخورد
به فالی که در فنجان افتاده بود نگاه میکرد
و رؤیایش را میبافت
به جای اینکه موهایش را ببافد...
خانه ام باش
بعد از تو یک ویرانی ام به زیبایی هزار آبادی
شفایم بده
برگشته ام از زندگی به سان زخمی از جنگ
حق من باش
همانند مرگ...
و من هنوز در غمگین ترین لحظه های خودم با یاد تو لبخند میزنم و در تاریکترین نقطه ی شب با رویای تو آرام میشوم
مرا ببخش که از هر راهی میروم باز به تو میرسم...