به سراغم بیا
قبل از آنکه مرگ به سراغم بیاید
قبل از آنکه موهایم به سپیدی رویاهایم شود
بیا تا زنده ایم زندگی کنیم.
من از تو دست کشیده بودم
دنیا که چیزی نیست...
به خوابم بیا
که من به فاصله ی خوابهایم از تو دورم.
دیدمت!
دیدمت که خورشید بودی
و عاشقانت ذره ای در تمنای نور
دید و آرام گرفت دلم
دانستم که دیگر فراقی نیست
آخر، مگر کجا تو را ندارد.
با تو همدست شده اند چشمهایم
دیگر در آینه هم تو را می بینند