میترسم از روزی
که مرگم فرا برسد،
بیآنکه «دوستت دارم»هایم
در خاطراتت مانده باشد،
بیآنکه چشمانت
عشق را در نگاهم تماشا کرده باشند
آن روز
همهچیز بیمعناست؛
چه سود از زیستن
وقتی عشق
پیش از من بمیرد؟
( این آخرین شعری است
که گفتم و با شما قسمت کردم
اینجا خودم بودم ولی گاهی باید انسان خودش را هم ترک کند ...
ممنون که خواندید
و گاهی با کلماتم همراه شدید
و این گوشهی کوچک را
برای من دوستداشتنیتر کردید.
من دیگر برنمیگردم؛
اما اینجا
بخشی از من
همیشه میماند.
خداحافظ،
و ممنون که بودید)
۱۳۹۵-۱۴۰۵
من همان سربازم
که بیگلوله میمیرد؛
نه صدای شلیکی،
نه خونی
که از زخمم بچکد.
و سنگینیِ سکوتت
تنم را
ذرهذره
به خاک میسپارد؛
چنانکه مرگ،
بیآنکه دیده شود،
در رگهایم
آهسته
قدم میزند.
ادامه مطلب ...
محبوب من
غصهی پاییز را نخور؛
پاییز تا بهار، فاصلهای نیست.
نه پاییز از بهار دور است،
نه من از تو؛
چشم بر هم میزنم
و به تو میرسم.
به سراغم بیا
قبل از آنکه مرگ به سراغم بیاید
قبل از آنکه موهایم به سپیدی رویاهایم شود
بیا تا زنده ایم زندگی کنیم.