چه رابطه ی گرمیست بین من و تو
تو یاد من میکنی و من یاد تو
آفتاب است به هر جا رخ ماهت بنمایی یارم
روز و شب را تو ، به هم دوخته ای در نظرم
اشک بی شک در چنین روزی به خود بالیده است
اهل عالم در غم خون خدا از جان و دل نالیده اند
اصلا او آمد که دل را ببرد
دلبرا، از تو به غیر از این نباشد انتظار
نه آنقدر دوری که دل بکنم
نه آنقدر نزدیکی که دل ببندم
جایی میان فاصله ها ایستاده ای
کورترین نقطه ی جهان من شاید تو باشی...